تبليغاتX
سکوت فریاد ناگفته هاست
 

هيچ روح برتري نيست كه آميزه اي از ديوانگي و جنون را در خود نداشته باشد.(ارسطو) 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 7:32 قبل از ظهر  توسط آبجی و داداش  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 تیر1388ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط آبجی و داداش  | 

 

بی تو، مهتاب‌ شبی ، باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

 شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 در نهانخانه جانم ، گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید :

 یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

 پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه، محو تماشای نگاهت

 آسمان صاف

و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب شاخه ‌ها

دست برآورده به مهتاب شب

و صحرا و گل و سنگ همه دلداده به آواز شباهنگ

 یادم آید ، تو به من گفتی : از این عشق حذر کن

لحظه ‌ای چند بر این آب نظر کن

، آب ، آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ، باش فردا ، که دلت با دگران است !

تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم :‌ حذر از عشق ندانم

 سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم

 روز اول ، که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

 تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

 تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم

 اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید

 یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

 پای در دامن اندوه کشیدم

 نگسستم نرمیدم

 رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

 نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

 نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

 بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1387ساعت 1:36 بعد از ظهر  توسط آبجی و داداش  | 

salaam6.gif

 هر وقت دلت پر کشید به آسمون کربلا ، یا هر وقت خواستی با چشم دل نگاهت به ضریح شش گوشه باشه و کنار اون ضریح بنشینی و با مولا نجوا کنی ، یا هر وقت خواستی یه سلام آكنده از عشق و محبت ، از ته قلبت به آقا بفرستید به یاد ما هم باشید.

http://i30.tinypic.com/30xgzl4.jpg

التماس دعا  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 دی1387ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط آبجی و داداش  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آذر1387ساعت 9:14 بعد از ظهر  توسط آبجی و داداش  | 

پرنده ، همقفس ، همخونه ی من
زمستون رفت و شد فصل پریدن

همین دیروز تو از این خونه رفتی
ولی از اومدن چیزی نگفتی


تو را در حنجره یک دشت آواز
تو را در سر هوای خوب پرواز

من اینجا غمگین و تنهام
نمیدونم كه می مونم تا فردا

 


چی میشد اون هوای برفی و سرد
تو رو راهی به این خونه نمیكرد


بهار كاغذین خونه ی من
تو رو راضی نكرد آخر به موندن


من عادت میكنم با درده
جدایی شاید از من من بسازه


دلم تنگه دلم تنگه برایت
نگاهم با نگاهت داشت عادت


تو اونجا با گلای رنگارنگی
من اینجا پشت دیوارای سنگی


تو با جنگل تو با دریا تو با كوه
منو اندازه ی یه فصله اندوه

من عادت میكنم با درد تازه
جدایی شاید از من من بسازه


دلم تنگه دلم تنگه برایت
نگاهم با نگاهت داشت عادت

* پی نوشت

۱- این ترانه سکوت ناگفته هایم را فریاد می کند. تقدیم به......

+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت 1:37 بعد از ظهر  توسط آبجی و داداش  | 

 

مطمئنه گوش زد مي كنه : «اينجاست كه يك شب هزار شب ميشه! »
اماره نيشخند مي زنه : « چه حرفا! »دل من يه شب به دريا زد و رفت
مطمئنه مي گه : «هر چه هستي باز آي … امشب در توبه بازه »
اماره قيافه مي گيره و ميگه : « بارت انقدر سنگنيه كه بخشيده نمي شه  پس بي خيال!»
مطمئنه سينه جلو مي ده كه :  «از رحمتش فقط ظالمان و جاهلان نا اميد ميشن » 
اماره
نعره مي زنه :« اگه مي خواد ببخشه همينجوريش هم مي بخشه چرا اين كارا؟ »
مطمئنه فرياد مي زنه : « شب قدره !  قدر بدون » 
اماره بيداد مي كنه : « قدر و اختيار ؟ قدر و حق انتخاب؟»

 

همينطور بين اين و اون در كشمكشي و نگران… نگران پشيماني ها و نهيب هاي احتمالي لوامه
عقل مياد وسط و ميگه : « احتياط شرط عقله. ضرري كه نداره »

 

دستت رو مي ذاري رو زانوت نيت مي كني بلند شي كه مفصلهات  رو هم ساييده ميشن و اماره با مظلوم نمايي ميگه :  «حالا دو شب قدر ديگه هم تو راهه تازه اونام نشد عرفه ! خدا كه مي دونه نيتت خيره پس برو آروم سرت رو بذار رو بالش شب كه « نومكم فيه تسبيح؛ خوابتون هم عبادته! » »

 

اما يك دفعه قطرات اشكت سرازير ميشه؛ دست خودت نيست  انگار دعوتت كرده اند و … قطره قطره مي باري و ذره ذره اماره آب ميشه … اشك مي شويد غبار از چشم دل … آگاهانه اختيار مي كني كه انتخاب ها و اختيارهات را جهت بدي… بيمه شب قدر ميشي …
عبادتت قبول

 

يَا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُّزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنَا
(سوره مباركه يوسف :آيه ۸۸)

پی نوشت : 

۱- تو این شبهای قدر همدیگه رو از دعا فراموش نکنیم

۲- نقل از سایت آسمانی

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط آبجی و داداش  | 

امروز روز تولد کسی است.

اینجا اکنون کسی در گریه می خندد.

امروز میلاد کسی است که دیگر نه به خاطره

 و نه

 خاطر کسی سر می زند.

وقتی عشق به ناله تبدیل شد

و

محبت به تمنا

غرور در کوچه های انتظار گم شد

اینجا کسی در گریه می خندد...

در گریه 

در آخرین نفس

وقتی که دیگر زندگی بی معنا می نماید            

کسی تمام وجود خویش را

به عاریه می دهد....

اکنون کسی اینجا دیگر نه می خندد

نه با خویش دست آشتی می دهد

گویی  تمام شده است..................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 8:51 بعد از ظهر  توسط آبجی و داداش  | 

گفتم: چقدر احساس تنهايي مي‌كنم 
گفتي: فاني قريب
     .:: من كه نزديكم (بقره/آیه 186) ::.

گفتم: تو هميشه نزديكي؛ من دورم... كاش مي‌شد بهت نزديك شم 
گفتي: و اذكر ربك في نفسك تضرعا و خيفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
  .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پيش خودت، با خوف و تضرع، و با صداي آهسته ياد كن (اعراف/آیه205 ) ::.

گفتم: اين هم توفيق مي‌خواهد!
گفتي: ألا تحبون ان يغفرالله لكم
     .:: دوست نداريد خدا ببخشدتون؟! (نور/ آیه 22) ::.

گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشي 
گفتي: و استغفروا ربكم ثم توبوا اليه
     .:: پس از خدا بخوايد ببخشدتون و بعد توبه كنيد (هود/آیه 90) ::.

گفتم: با اين همه گناه... آخه چيكار مي‌تونم بكنم؟     
گفتي: الم يعلموا ان الله هو يقبل التوبة عن عباده
     .:: مگه نمي‌دونيد خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول مي‌كنه؟! (توبه/آیه 104) ::.

گفتم: ديگه روي توبه ندارم
گفتي: الله العزيز العليم غافر الذنب و قابل التوب
     .:: (ولي) خدا عزيزه و دانا، او آمرزنده‌ي گناه هست و پذيرنده‌ي توبه (غافر/آیه 3-2 ) ::.

گفتم: با اين همه گناه، براي كدوم گناهم توبه كنم؟ 
گفتي: ان الله يغفر الذنوب جميعا
     .:: خدا همه‌ي گناه‌ها رو مي‌بخشه (زمر/ آیه 53) ::.

گفتم: يعني بازم بيام؟ بازم منو مي‌بخشي؟
گفتي: و من يغفر الذنوب الا الله
     .:: به جز خدا كيه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/آیه 135) ::.

گفتم: نمي‌دونم چرا هميشه در مقابل اين كلامت كم ميارم! آتيشم مي‌زنه؛ ذوبم مي‌كنه؛ عاشق مي‌شم!  ...  توبه مي‌كنم
گفتي: ان الله يحب التوابين و يحب المتطهرين
     .:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونايي كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/آیه 222) ::.
ناخواسته گفتم: الهي و ربي من لي غيرك     
گفتي: اليس الله بكاف عبده
     .:: خدا براي بنده‌اش كافي نيست؟ (زمر/آیه 36) ::.

گفتم: در برابر اين همه مهربونيت چيكار مي‌تونم بكنم؟
گفتي: يا ايها الذين آمنوا اذكروا الله ذكرا كثيرا و سبحوه بكرة و اصيلا هو الذي يصلي عليكم و ملائكته ليخرجكم من الظلمت الي النور و كان بالمؤمنين رحيما

.:: اي مؤمنين! خدا رو زياد ياد كنيد و صبح و شب تسبيحش كنيد. او كسي هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت مي‌فرستن تا شما رو از تاريكي‌ها به سوي روشنايي بيرون بيارن. خدا نسبت به مؤمنين مهربونه (احزاب/آیه 43-14 )::.

سلام.پیشاپیش فرارسیدن میلاد با سعادت مولا امیرالمومنین علی ( ع ) را به همه شیعیان تبریک عرض می کنم.التماس دعا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 1:16 بعد از ظهر  توسط آبجی و داداش  | 

" كعبه "

در آستانه مسجد الحرامي، اينك ، كعبه در برابرت ! يك صحن وسيع ، و در وسط يك مكعب خالي و دگر هيچ !ناگهان بر خود مي لرزي !حيرت ، شگفتي ! اينجا.....هيچكس نيست ، اينجا...هيچ چيز نيست... حتي چيزي براي تماشا ! سك اتاق خالي همين !

احساست بر روي پلي قرار مي گيرد از مو باريكتر ، از لبه شمشي برنده تر ! قبله ي ايمان ما ، عشق ما ، حيات ما و مرگ ما همين است ؟ سنگهاي سياه و خشن و تيره رنگي بر روي هم چيده و جرزش را با گچ ، ناهموار و ناشيانه بندكشي كرده و دگر هيچ !

ناگهان ترديد يك سقوط در جانت  مي دود !اينجا كجاست ؟ به كجا آمده ايم ؟ قصر را مي فهمم : زيبايي يك معماري هنرمندانه ! معبد را مي فهمم : شكوه قدسي و سكوت روحاني در زير سقف هاي بلند و پر جلال و يراپا زيبايي و هنر ! آرامگاه را مي فهمم : مدفن يك شخصيت بزرگ ، يك قهرمان نابغه ، پيامبر ، امام...!

  اما اين...؟ در وسط ميداني سرباز ، يك اتاق خالي ! نه معماري ، نه هنر ، نه زيبايي ، نه كتيبه ، نه كاشي ، نه گچ بري ، نه.... حتي ضريح پيامبري ، امامي ، مرقد مطهري ، مدفن بزرگي.....كه زيارت كنم ، كه او را بياد آرم ،  كه به سراغ او آمده باشم ، كه احساسم به نقطه اي ، چهره اي ، واقعيتي ، عينيتي ، بالاخره كسي ، چيزي ، جايي ، تعلق گيرد ، بنشيند ، پيوند گيرد. و چه خوب كه در اينجا هيچ كس نيست ، و چه خوب كه كعبه خالي است !

و كم كم مي فهمي كه تو براي زيارت نيامده اي ، تو حج كرده اي ، اينجا سر منزل تو نيست ، كعبه آن " سنگ نشاني است كه ره گم نشود " ، اين تنها يك علامت بود ، يك "فلش" ، فقط به تو ، جهت را مي نمود ، تو حج كرده اي ، آهنگ كرده اي ، آهنگ مطلق ، حركت به سوي ابديت ، حركت ابدي ، رو به او ، نه تا كعبه !كعبه آخر راه نيست آغاز است! در اينجا ، " نهايت" تنها نتوانستن تو است ، مرگ و توقف تو است ، اينجا آنچه هست حركت است و جهت و دگر هيچ !ايجا ميعادگه است ، ميعادگه خدا ، ابراهيم ، محمد و مردم ! و تو ؟ تا " تويي " ، اينجا غايبي ، مردم شو !اي كه جامه ي مردم بر تن داري ، كه " مردم ناموس خدايند ، خانواده ي خدايند و خدا نسبت به خانواده اش از هر كسي غيرتمند تر است" ! و ايجا حرم اوست، خانه ي او ! اينجا ، " خانه ي مردم " است.

 

« ان اول بيت وضع للناس ، للذي ببكة مباركآ و هدي للعالمين.» و تو _ تا "تو"يي _ در حرم راه نداري .

"بيت عتيق " است. عتيق از "عتق" ، آزاد كردن بنده ، عتيق : آزاد !! خانه اي كه از مالكيت شخصي، از سلطنت جبّاران و حكّام آزاد است، كسي را بر آن دستي نيست ف صاحب خانه ، خداست ، اهل خانه مردم ! و اين است كه هر گاه چهار فرسنگ از شهرت ، دهت ، خانه ات ، دور مي شوي ، مسافري ، نمازت را شكسته مي خواني ، نيمه ، نماز مسافر ! و اينجا ، از هر گوشه ي جهان آماده باشي ، تمام مي خواني ، كه به خانه خود آمدي ، مسافر نيستي ، به ميهنت ، ديارت ، حريم امنيّتت ، "بازگشته اي" در كشور خود ، غريب بودي ، مسافر بودي ، اينجا ، اي ني بريده ي مطرود ، تبعيدي غربت زمين: انسان ! به نيستان خويش باز آمده اي ، به زادگاه راستين خويش رجعت كرده اي .

 

   ابراهيم را بر درگاه مي ديدي ، اين پير عاصي بر تاريخ، كافر بر همه خداوندان زمين، اين عاشق بزرگ ، بنده ي ناچيز خداي توحيد! او اين خانه را به دو دست خويش پي نهاده است.

   كعبه در زمين ، رمزي از خدا در جهان. مصالح بنايش ؟ زينتش؟ زيورش؟ قطعه هاي سنگ سياهي كه از كوه «عجون» - كنار مكه- بريده اند و ساده ،بي هسچ هنري ، تكنيكي ، تزييني ، بر هم نهاده اند و همين!

ونامش؟ اوصافش؟ القابش؟ " كعبه"!

 

يك " مكعب " ! همين ! وچرا " مكعب" ؟ و چرا اينچنين ساده ، بي هيچ تشخصي ، تزييني ؟

 

خدا بي "شكل" است بي " رنگ" است ، بي " شبيه" است و هر طرحي و هر وضعي كه آدمي برگزيند ، ببيند و تصور كند، خدا نيست . خدا " مطلق " است ، بي   " جهت " است ، اين " تويي" كه در برابر او ،جهت گيري ، اين است كه تو در جهت كعبه اي و كعبه، خود، جهت ندارد .

و انديشه آدمي ، " بي جهتي " را نمي تواند فهميد ، هر چرا رمزي از وجود او – " بي سويي مطلق "- بگيري .ناچار ، جهتي مي گيرد و رمز خدا نيست .

 

   چگونه مي توان " بي جهتي " را در زمين ، نشان داد ؟ تنها بدين گونه كه : " تمامي جهات متناقض " را با هم جمع كرد ، تا هر جهتي ، جهت نقيض خود را نفي كند ، و آنگاه ، ذهن از آن ، به " بي جهتي " پي برد.

تمامي جهات چند تاست؟ شش تا ، و تنها شكلي كه اين هر شش جهت را در خود جمع دارد، چيست؟

   مكعب! و مكعب ، يعني همه جهات ، و همه جهات ، يعني بي جهتي ! و رمز عيني آن : كعبه !

 

   شگفتا ! كعبه، در قسمت غرب، ضميميه اي دارد كه شكل آن را تغيير داده است، بدان "جهت" داده است، اين چيست؟ ديواره ي كوتاهي، هلالي شكل، رو به كعبه. نامش ؟ "حجر اسماعيل"! "حجر"! يعني چه؟ يعني: دامن! و راستي به شكل آن است "دامن"  پيراهن پيراهن يك زن!

 

آري، يك زن حبشي، يك كنيز! كنيز سياه پوست ،كنيز يك زن! زني كه در نظامهاي بشري، از هر فخري عاري بوده است، و اكنون، خدا، رمز دامان پيرهن او را، رمز وجود خويش پيوسته است،

 اين دامان پيرهن هاجر است ! داماني كه اسماعيل را پرورده است، اينجا "خانه ي" هاجر است، هاجر، در همين جا، نزديك پايه سوم كعبه، دفن است. شگفتا، هيچ كس را- حتي پيامبران را- نبايد در مسجد دفن كرد. و اينجا ،خانه خدا ديوار به ديوار خانه يك كنيز؟ و خانه خدا، مدفن يك مادر؟ و چه مي گويم؟

 

بي جهتي خدا، تنها در دامن او، جهت گرفته است !كعبه، به سوي او، دامن كشيده است! ميان اين هلالي، با خانه، امروز كمي فاصله است. مي توان در چرخيدن بر گرد خانه ،از اين فاصله گذشت ،اما بي دامان هاجر، چرخيدن بر گرد كعبه- رمز توحيد!- و طواف نيست، طواف قبول نيست! حج نيست! فرمان است، فرمان خدا، خدا تمامي بشريت، هميشه روزگار ،همه كساني كه" توحيد" ايمان دارند ، هم كساني كه دعوت خداوند را لبيك مي گويند ،بايد در طواف بر گرد خدا ،بر گرد كعبه ،دامان پيراهن او را نيز طواف كنند! كه خانه او، مدفن او، نيز مطاف است، جزيي پيوسته از كعبه است، كه كعبه، اين "بي جهتي مطلق" تنها در جهت اين دامن، جهت گرفته است، در جهت دامان  پيراهن يك كنيز افريقائي،  يك مادر خوب ، دامان كعبه ، مطاف ابدي بشريت.!

                                                                             حج ، دكتر علي شريعتي 

 به ياد استاد بزرگمان اين متن را در وب گذاشتم روحش شايد و يادش پر رهرو باد......

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 12:46 بعد از ظهر  توسط آبجی و داداش  |